بالاي سفره مهموني خدا كه همه عرشيان و فرشته ها رفت و آمد ميكنن يه آقايي نشستن كه اصلا اين مهموني به افتخار اون آقا برپا شده
تنزل الملائكة و الروح
فقط چشم ميخواد آقا رو ببيني
همه دعوتن
بعضيا ميان ميخورن و بعضيا فقط تماشا و بعضيا اصلا حواسشون نيست كه دعوتن
من از كدومها هستم
فقط ميدونم موقع افطار كه ميشه دلم بدجوري ميگيره و جاي خاليشونو حس ميكنم
گاهيم يه مرواريد كوچيك گوشه چشمم ميشينه و براشون دعا ميكنم

ميدونم كه اونم دعا ميكنه
گفتم مرواريد چون اعتقادم اينه كه اشك واسه يوسف زهرا مرواريده
از چشم كي ميچكه مهم نيست
مهم اينه كه فرشته ها سرش دعوا دارن