امشب که اشکام اومدنو رو صورتم میغلتیدن و صورتمو قلقلک می دادن فهمیدم که هنوز دوسم داری
اونم خیلی
وقتی به این راحتی چشمامم خیس اشک شد و دیگه نمی تونستم جلوشو نو بگیرم و بغضی که تو گلوم بود رو آزاد می کردم٬
همش تو فکرت بودم که من٬ یعنی منی که تو خوبتر از همه می دونی کی هستم و چیکار کردم رو راه دادی بیام و اشک بریزم.
آره٬ همون موقع فهمیدم که اگه مادر دلسوخته ای که چشم به راه بود و وقتی امیدش نامید شد
همونی که همیشه می دیدنش که تو بیابون با چهار تا صورت قبر حرف میزنه و گریه میکنه٬ قصه هاش دلتو بسوزونه و حالی به حالیت کنه٬حتما تو هم که منو می بینی خوشت میاد و دستی رو سرم میکشی.
نه به خاطر من
به خاطر اشکایی که برا اون مادر ریخته می شه که قیمتشو فقط خودت میدونی٬
اون مادری که وقتی غافله بچه های حسین وارد مدینه شدن٬ اول سراغ حسینو گرفتو هر چی گفتن بچه هاتو کشتن هی می گفت:
حسین من کجاست٬
حسین من چی شد٬
فکر میکردن چون شکه شده هی می گه حسین
بعدا اون موقع که زیر آفتاب بالاسر اون چهار تا صورت قبری که خودش ساخته بود هی گریه می کرد می گفت: حسین
فهمیدن که اگه عباس به وفا مشهور شده چون بچه ی ام البنینه و راست میگه که بچه هاش همه فدای حسین
اما خدای من چی تو وجودم دیدی که این اشکای قشنگ و رنگی رو که رنگاش مثلش تو عالم نیستو بهم دادی
شکرت
زیادش کن
