خيلي دلم مي خواست و ميخواد مثلش ميشدم اما نميتونم يا
بهتر بگم نميشه .
چرا شو نميدونم اما ميدونم كه مثل اون شدن يه چيزايي ميخواد
كه هر آدمي مثل من نداره
بايد پيداش كرد ...
زحمت براش باس كشيد
يه كم از حرفاشو كه بخونيد ميفهميد كي بوده و هنوزم كي
هست
هنوز مي ترسم كه خداي بزرگ را ، رو در رو ملاقات كنم و
مي برسم كه به خانه اش قدم بگذارم . هنوز خود را آماده
پذيرش مطلق او نمي بينم و هنوز در گوشه هاي دلم خواهش هاي
پست مادي وجود دارد . هنوز زيبارويان دلم را تكان مي دهند
و هنوز دلم در گرو مهر همسرم مي لرزد . هنوز ياد دردناك
كودكان فرشته صفتم ، رو ح مرا سراپا مملو از درد و اندوه ميكند.
هنوز دست از حيات نشسته ام و هنوز جهان را سه طلاقه
نكرده ام.
هنوز مهر زندگي در عروقم مي دود و هنوز از همه چيز به كلي
نا اميد نشده ام . هنوز قلب و روح خود را يكسره وقف خدا
نكرده ام...
مقاديري از خواهش ها و لذات را فراموش كرده ام و از بسياري
مردم ، دوستان و كسان قطع اميد نموده ام. اما ... خود را گول
نمي زنم، اما در زواياي دلم آرزو و اميد و خواهش وجود دارد.
هنوز يكسره پاك نشده ام، هنوز دلم جايگاه خاص خدا نشده
است.
لذا از ملاقاتش مگريزم،
با اين كه در حيات خود هميشه با او راز و نياز ميكنم،
هميشه او را ميخوانم، هميشه در قدومش اشك مي ريزم...
او را خيلي دوست ميدارم . او خداي من است. محرم راز و نياز
من است.
همدم شب هاي تار من است . تنها كسي است كه هرگز مرا
ترك نكرده است و من نيز هرگز يادش را از ضمير نبرده ام.
سراپاي وجودم سرشار از عشق محبت به اوست،
اما از او مي ترسم ، از حضورش شرم دارم ،
دائما از او مي گريزم ، او را ميخوانم،
از پشت پرده با او راز و نياز ميكنم، با او مكاتبه ميكنم، ...
او هميشه آماده است كه مرا در هر كجا و در هر شرايطي
ملاقات كند.
اما اين منم كه خود را شايسته ملاقاتش نمي بينم.
از ترس و كوچكي خود شرم ميكنم،
از او ميگريزم.