سلام به همه دوستان خوبم امیدوارم که همه از این فرصت زیبا استفاده کرده باشن
جاتون خالی امروز یعنی جمعه دو روز بعد از میلاد حضرت آقا روحی لمقدمه الفداه جمکران
الان که مینویسم حدود یک ساعتی هست که برگشتم که ساعت ۹ صبحه . به یاد همتون بودم و دعا گو.
چند تا عکس گرفتم که لینکشونو میزارم هر کس خواست ببینه

![]()
نمیدونم چی بگم نمیتونم احساس درونیمو بگم پس چیزی نمیگم و این شعرو به آقا و مولام هدیه میکنم

آنکه عالم اسیر شوکت اوست
و آنکه افلاک زیر خدمت اوست
سینه ام شعله دان غربت اوست
دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست

ماه من برده دل ز مهرویان
همه جا هست و از نظر پنهان
نرسد دست کس بدان دامان
گر من آلوده دامنم چه زیان
همه عالم گواه عصمت اوست

تا جهان هست و عاشقی برجاست
روی هر سینه داغ یک لیلاست
لیلی ما هنوز بی همتاست
دور مجنون گذشت٬ نوبت ماست
هر کسی پنج روزه نوبت اوست
چون به هم ریخت هجر او افلاکلاله رویاند چون ز داغش خاک
گل
به بویش چو پیرهن زد چاک
من و دل گر فنا شدیم چه باک
غرض اندر میان سلامت اوست
حسن بیاتانی







میلاد سراسر نور
حضرت حجت روحی له الفداه مبارک باد







نگاه من... سکوت و اشک٬ شلوغی و سکوت.
نگاه خیره و زبان بند رفته با زانوانی درهم کشیده شده .
خاک و گنبد سبز
دوباره ساکت و آروم با چشمانی بیتاب اشک٬ روبروی گنبد سبز میون اون همه مشتاق.
الان که می نویسم حالم عین همون موقس .چون نمی دونم عین همون موقع که نمی دونستم چی بگم٬ چی بنویسم .
فقط سکوت٬سکوت اما با قطرات اشکی که لباسامو خیس کرده٬ چند دقیقه بیشتر نیست اما انگار ساعتهاست چِشمَش جاریه و راه خودشو به سمت پائین پیدا کرده.
تموم در و دیوار و گوشه گوشه جمکران با این سکوت و اشک آشنا شدن٬ هر جا می رم یه بار دیگه هم رفتم و زار زار....
واسه جمکرونیا عادی شده.

هی: نیگا کنید این دوباره اومده....
دلم لک زده واسه خودت گریه کنم واسه اومدنت.
دلم میگیره از این همه گریه واسه خودم و سیاهیام.
دلم تنگ شده ٬ مثل اون موقعها که فقط میومدم واسه دل تنگیی که از نبودت داشتم باهات حرف می زدم و های های ...
اما الان سر به زیر و خاموش٬ چه نفس گیر و بغض آلود٬
هر چی گریه می کنم دلم خالی شه٬ نمی شه.
می دونم که الان قاطی این همه آدم اینجائی٬
در دلِ همه رو می شنوی و دست رو سرشون می کشی.
اما می دونم دست کشیدن رو سر اونائی که فقط با خودت کار دارن خیلی فرق داره٬
مثل یه رفیق و هم خونه.
نوازشش فرق داره.
شاید یه قطره اشکتم با قطرات اشکشون قاطی بشه٬که همون آب کننده دل فرشته هاست.
می دونم که تو آسمون اینجا الان غوغاست سرِِجمع کردن اون قطرات٬ که شاید چند تا بیشتر هم نباشه٬ میدونم که فرشته ها حتی سعی نمی کنن بوی نمناکی قطرات عین منی رو استشمام کنن٬
اونا می دونن که اشکای من از رو پر روئیه و گرنه اصلا نباید اینجا باشم.
آره می دونم. ناشکری نمی کنم. عنایت آقاس که اینجام.
اما اونام می دونن که من لذت ریختن اون قطره قیمتیه رو می دونم و چشیدم
واسه همینه طرفم نمیان٬
واسه همینه بغض تو گلومه و راه صدامو خفه کرده و سکوتو بهم هدیه داده تا نمیرم
آقای قشنگم بِخَر منو که قیمتم ارزونه....
خدایا همونجوری که الان تو دنیا منو دوست داری موقع مرگمم دوسم داری؟...