تبليغاتX
بنده عاصی
یا رحمن

. ظاهر و باطن او نسبت به تو مساوي باشد.

. نيكوئي و زينت تو را نيكويي خود و زشتي تو را زشتي خود بداند.

. قدرت، رياست و ثروت موجب تغيير رابطه اش با تو نباشد.

. در كمك كردن و تحقق خواسته ات دريغ نورزد.

. در گرفتاري و مشكلات تو را تنها نگذارد.

+ به رشته تحرير درآمده در  ساعت 15:13  به قلم ماهٍ تابان  | 

خدا رو شكر مي كنم كه زنده ام و قلمم جاريه.

ازتون تشكر مي كنم كه نسبت به من لطف داريد و سري به اين كُلبه زديد.

اينترنت جامعه ي بسيار گسترده ايه كه آدماي مختلفي با سليقه هاي متفاوت و گاهي متضاد ميان و ميرن و هر كسي به اندازه ي وسعش از اون بهره ميگيره . عده اي مثبت و عده اي هم منفي .

تو عالم وبلاگ نويسي مدتي سير مي كردم اما هر وبلاگي كه جلوم باز ميشد مي ديدم اكثراً از خودشون نوشتن از كارهاي  روزانه و از ...؛ التبه بود وبلاگهاي قوي كه اگه خدا بخواد معرفي مي كنم با مطالب متنوع و جذاب؛ اما اون چيزي كه نظرمو جلب كرد و خصوصيت غالب اونها بود نوع ادبياتي بود كه بالاتفاق همه ازش استفاده كردن و اون هم ادبيات گفتمانيه، يعني همون ادبيات خودموني.

ادبيات خودموني خصوصيات مثبتي داره ؛ يكي اينكه ايجاد نزديكي و اَلفت ميكنه و وجه اشتراك همه ي ماست. اما معايبي هم داره كه يكيش سختي خوندنه چون به هر حال ادبيات گفتمانيه نه نوشتاري . حتي اگه دقت كنيم خيلي وقتا سخنرانها و اساتيد بعد از سخنراني كه ميخوان همون حرفارو كتاب كنن، گفتار رو به نوشتار تبديل مي كنن كه هم خوندنش آسون بشه هم دركش راحتتر و هم دلنشين تر بشه.

سرتونو درد نيارم؛ خلاصه اينكه تصميم گرفتم وبلاگمو با ادبيات نوشتاري اونهم از نوع ادبيات فارسي قديم به پا كنم كه اميد وارم قشنگ باشه و خوشتون بياد . هنوز هم زيباترين ادبيات دنيا همون ادبيات قديم ايرانه كه بر گرفته از همون ادبيات اشعار سعدي و حافظ و فردوسي و مولويه كه رودستشون هنوز نيومده. اميدوارم با دعاي شما موفق باشم و بتونم هر هفته به روزش كنم و مطالبي كه واقعاً به درد بخور باشه به يادگار بگذارم البته ازراهنمائي ها و پيشنهادها و انتقادهاي شما هم بسيار خوشحال ميشم و حتماً جايي براي إعمال شون مي زارم  درضمن روز ميلاد حضرت علي اكبر (ع) روهم بهتون تبريك ميگم.
+ به رشته تحرير درآمده در  ساعت 13:57  به قلم ماهٍ تابان  | 

بر آن شدم با شاعرانه آغاز كنم كه سمبل زيبايي و لطافت باشد ليكن احوال خويش را باز گو نمايم كه بيهوده سپري شد:

 

طی شد این عمر چه دانی به چه سان؟

پوچ و بس تند چسان باد دمان؟

همه تقصیر من است؛ این که خود می دانم 

که نکردم فکری

که تأمل ننمودم روزی، ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران

کودکی رفت به بازی، به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون تا بچه است، بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ، که پس از اين زچه رو

نتوان خندیدن

نتوان فارغ و وارسته زغم

همه شادی دیدن

همچو مرغی آزاد، هر زمان بال گشادن

سر هر بام که شد خوابیدن

من نپرسیدم هیچ 

که پس از یان زچه رو، بایدم نالیدن

هیچ کس نیز نگفت، زندگی چیست؟ چرا می آئیم؟ 

بعد از این چند صباح به چه سان باید رفت؟

به کجا باید رفت؟ 

با کدامین توشه سفر باید رفت؟ 

من نپرسیدم هیچ , هیچ کس نیز نگفت 

نوجوانی سپری به بازی به فراغت به نشاط 

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات 

بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت 

لیک گفتند همه، که جوان است هنوز

بگذارید جوانی بکند، بهره از عمر برد

کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این باز و مرا عمری هست

یک نفر بانگ بر آورد که او از هم اکنون باید

فکر آینده کند

دیگري آوا داد، که چو فردا بشود فکر فردا بکند

سومی گفت؛ همانگونه که دیروزش رفت بگذرد امروزش

هم چنین فردایش! 

با همه این احوال من نپرسیدم هیچ

که چه سان دی بگذشت

آن همه قدرت و نیروی عظیم، به چه ره مصرف گشت!

به تفکر نه تعمق و نه انديشه دمی! 

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی!

چه توانی که زکف دادم من!

من نفهیمدم کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب، می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات

آن کسانی که نمیدانستند زندگی یعنی چه؟ رفقایم بودند

عمرشان طی می شد، بیخود و بیهوده

و مرا گفتند که چو آنان باشم

که چو آنها دائم فکر خوردن باشم فکر گشتن باشم

فکر تأمین معاش، فکر ثروت باشم

فکر یک زندگی بی جنجال، فکر همسر باشم

کَس مرا هیچ نگفت زندگی ثروت نیست

زندگی داشتن همسر نیست

زندگی کردن، فکر خود بودن و غافل ز خدا بودن نیست

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم

حال  می پندارم

هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق که با عزمی جزم

پای از بند هوا ها گُسلم

پای در راه حقایق بنهم

فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و زهد

در ره کشف حقایق کوشم

شهد امید و شهادت نوشم

ذِرهِ جنگ برای بدِ ناحق پوشم

ره حق جویم و حق پویم . پس حق گویم

آنچه آموخته ام، بردگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران گردم با شعله خویش

ره نمایم به همه گر چه سراپا سوزم

من شدم خلق که مثمر باشم

نه چنین زائد بی جوش و خروش

عمر بر باد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش میفهمم

کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت

کودکی بی حاصل  نوجوانی باطل    وقت پیری غافل

به زبانی دیگر

کودکی در غلفت    نوجوانی شهوت    در کهولت حسرت

+ به رشته تحرير درآمده در  ساعت 6:4  به قلم ماهٍ تابان  |